گام به گام تا شهرت...

حالا راجه به شروع کار عمو پورنگ بخوانیم:سال 1373 برای برنامهای به نام "کارتنهایدرخواستی" در گروه کودک شبکهِ اول سیما گزارشگرفتم ¹و بعد از وقفهای کوتاه، اولین کار اجرایم درشبکهِ اول،برنامه"یکی و تکی" بود و بعد هم "تورنگ و پورنگ". برای شبکهِ تهران هم برنامههای"باطراوت" و "باز باران" را اجرا کردم.همان طور که گفته شد کار خود را از رادیو اغاز کرد عرو سکی Zبه دست می گرفت و با ان در شهر گزارش تهیه می کرد. کم کم با همین گزارش ها بود که نامش شنیده شد! Oبعد از ان در سال 1378 با شخصیتی به اسم پورنگè ظاهر شد که به بچه های درسهای اموزنده می داد.( توسط اقای نظام اسلامی به صدا و سیما معرفی شد و تست داد و قبول هم شد..) برای همین برنامه می خواست تست بدهد. پیرهن سفید برادرش را گرفت و پوشید و رفت تست داد و قبول شد !!!!!!!!!☺وقتی که خودش را در تلویزیون دید خیییییییییلی خوشحال شده بود او ذوق می کردJýÿ¿ او

دوست داشت دیده شود و مطرح باشد مادرش هم با دیدن او خیلی خوشحال شده بودZ.! او مدتی با همین شخصیت پورنگ èو عرو سکی به نام تو رنگ برنامه اجرا کرد. او دلیل ورودش را به تلویزویون این گونه شرح می دهد: از همان اول هر کسی مرا میدید میگفت تو هنوز بزرگ نشدهای، بهتر است بروی توی کار کودک.مادرم میگوید: ماندهام برایت زن بگیرم یا نه! به چه کسی بگویم میخواهم بچهام را تحویلتان بدهم کهبزرگش کنید!a
عمو پورنگ نمار نخونه؟!!!!!!!!
در ضمن این داریوش مهربان خیلی احساساتی بود. البته فقط برای بچه ها. او دوران راهنمایی هم پسر گلی بودZ معلم زبانش اقای جمشیدی را خیلی دوست داشت. خلاصه داریوش درس می خواند و می خواندو می خواند &تا این که اول دبیرستان شد و 15 ساله. او رشته علوم تجربی را انتخاب کرد وادامه داد.می گوید: من از ۱۷ سالگی شروع به نماز خوندن کردم.سوم دبیرستان بودم و امتحانات پایانی رو پیش رو داشتم&&& پیش مادرم رفتم و به ایشون گفتم مامان شما که برای همه دعا می کنید وسید هم هستید چرا برای پسر خودتون دعا نمی کنید ؟ Z مادرم گفتند پسرم تو نماز نمی خونی چه جوری انتظار داری خدا دعاهای من رو در حق تو بپذیره ؟ ؟؟؟؟؟و من هم اون سال هنگام امتحانا نماز خوندم و واقعا هم آرامش داشتم( وقتی دیپلم گرفت).
نظرات ()
به نام خدا می خواهم عمو صدایش کنم ....سایه هایی را می بینم که پچ پچ کنان در گوش هم نجوا می کنند .انگار کسی باور ندارد برایم مثل یک عموست .انگار مسخره ام می کنند خوب که گوش می کنم بعضی ها بدشان می آید شاید چون بزرگ شده ام .شاید که نه حتما ... همین چند روز پیش بود که وارد بیست و چهارمین سال زندگی ام شدم ....با خود به گذشته فکر می کنم به روزهایی که عموپورنگ برایم اسطوره بود روزهایی که آرزویم این بود از نزدیک او را ببینم ... یادش به خیر چه روزهایی بود آن روزها که برنامه هایش را در دفتر خاطرات می نوشتم و یک روز که احساس کردم عمو !آری عمو از من دلخور است برایش پست کردم ...و چه بد که همان روزها بود که برنامه اش تمام شد ... او باز هم آمد و من باز هم نوشتم اما نه در دفتر خاطرات در دفتری که همه می توانستند آن را بخوانند ...یک وبلاگ .. کم کم دوستانی یافتم از جنس مهربانی از همان جنس عموپورنگ ... همه با دلهای پاک برای بهترین عموی دنیا می نوشتیم ... یادش به خیر که آن روزها چه دنیایی داشتم دنیایی پر از شادی پر از دوستی و گاه پر از غم .... نمی دانم چرا بیشتر از همه غصه های آن را روزها را دوست دارم ... چه روزی بود آن روز که آمدم و نوشتم دلم برای همه دریاها ، افروز ها و... می سوزد . چقدر دلم می سوخت برای دوستی به نام افروز ....و چقدر جایش خالیست اینجا.... سالها گذشت و عموی من 5ساله شد ...5سال از عمو گفتن و نوشتن در سرنوشت من رقم خورد و این 5سال به یاد ماندنی ترین روزهای زندگی من شد و خواهد ماند .. همیشه گفته ام باز هم دوست دارم بگویم .. اوایل می ترسیدم که دیگران بفهمند من برای عمو نامه می نویسم همانند یک کودک .... کودکی که جز اشعار کودکانه و قصه هیچ نگفت ... تمام قصه هایم قصه عموپورنگ بود و به یاد ماندنی ترینش این قصه که می گفت: به نام خدا یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه پسر شاد و زرنگ لباس قشنگ اسمش پورنگ تو قصه بود پورنگ قصه ما تو یکی از روزای خوب خدا گذرش افتاد صدا و سیما .هی برو تو این اتاق هی برو تو اون اتاق بعد از کلی امتحان جوابش اومد بمان اولش رفت رادیو تا صدا بده اکو یه دفعه مادربزرگ ننه بلقیس بزرگ یه بارم طاس و کچل شعر میخوند از همه رنگ .چند سال گذشت پورنگ قصه ی ما قهرمان ماجرا رفت توی تلویزیون خونه ها شعر میخوند از این و از اون دعا می کرد وقت اذون حرف میزد با بچه ها پدرا و مادرا گاهی وقتام فاطیما .پورنگ قصه ی ما دوستای زیادی داشت یکیشون چه مهربان گلیجان خوش زبان اهل شهر لاهیجان خلاصه پورنگ شاد دیگه هیچ غمی نداشت چون که تو ایران ما غصه ای وجود نداشت .. راستی یادش به خیر ... چقدر از گلیجان برایش می نوشتم از ببلی و از عموی بزرگوارمون بهروز فرضیایی ... که خدا رحمتش کند .... وای چه روزهایی بود خبر فوت عموبهروز را در وبلاگ رشا دیدم ... وقتی به یگانه دوست مشهدی ام گفتم چقدر گریه کرد و من چه سکوتی کردم آن لحظه .... راستی گفتم یگانه ... یگانه ی من روزها و ماههای اول آشنایی کارش این بود که روزی دو سه ساعت با من حرف بزند و چه شیطنت هایی می کردیم ... ایرسا ،انسیه ،فائزه ،زهرا ناظمی ، دوستانی که اوایل آمدنم بین طرفداران عموپورنگ پیدا کردم ... ایرسا که بر اثر اشتباه یک نفر دیگر از من رنجید و البته اشتباه خودم ...(هر چند بعد از آن باز هم؛ هم کلام شدیم) انسیه که سعادت هم صحبتی با خواهرش را هم پیدا کردم ... فائزه ....فائزه را که هنوز صدایش را نشنیده ام احساس می کنم کمی محتاط است ....و زهرای گل که شاید اولین دوستی بود که در این دنیای مجازی پیدا کردم ... گوش می کنم .دیگر صدایی نیست همه ساکت شده اند شاید حق را به من می دهند و از اینکه برای عمو پورنگ می نویسم دیگر پشت سرم حرفی نزنند اما پس تازه واردها چه؟ من که نمی توانم برای آنها هم توضیح دهم که عمو پورنگ برایم فقط یک عموست .... نمی دانم اما .........راستی اگر عموپورنگ باور نکند برایم مثل یک عموست چطور باز هم بنویسم؟
به نام خدا
دلکم غصه مخور زمونه بی وفا بی تو سی لر آواز بخوانی لر همیشه باوفابی
چقدر این لباس عمو رو دوس دارم ....
یادش به خیر ! شعر مدادو بگیر تو دستات گل بکش و پرنده....
عمو داره شعر تولد رو می خونه ..وای که دلم چقدر برای آهنگهای قدیم عمو تنگ شده

عمو داره شعر خرگوش ناز و تپلی رو میخونه .... یادمه چند سال پیش کرمان که رفته بودم داشتم از جایی رد میشدم و دو سه تا پسر بچه مدرسه ای همین شعر عمو رو زمزمه میکردن و میرفتن ... اینقده ذوق کردم برگشتم و تا چند قدمی پشت سرم با نگاهم تعقیبشون کردم
عمو داره میگه :
گل میروید به باغ گل میروید
اگه دروغ میگم بگید دروغ میگوید
برخیز بیا چند تا دونه گل بخر
ببین چقدر قشنگه برو بلبل بخر
اگه پول نداشتی به شرط چاقو ببر
اگه پول نداشتی به شرط چاقو ببر
سی دی سفر بی خطر عمو رو هم همه آهنگهاش رو دوس دارم
بزار ببینم خودت و کنار دستی
کمربند ایمینی تو نبستی
کمربند خودتو کی گفت ماشینُ میگم
رفتی و پشت فرمونم نشستی
عمو می گه :
خانم الهه رضایی یه روز مسابقه میزارن .من (داریوش فرضیایی،پورنگ) کودک بودم یه کشتی کشیدم فرستادم براش. سه هفته بعد یک کتاب اومد در خونه ما .نماز کلید بهشت است ببینید کتابه هنوز اسمش تو ذهنمه نوشته شهید بهشتی و یه مهر گروه کودک روش خورده است .. وای من چیکار کردم مادرم تو خونه از خنده مرده بود بالا پایین میپریدم که اینو خانم رضایی فرستاده
چقدر عمو پورنگ مهربونه .کور شه هر کی نمیتونه پیشرفتش رو ببینه ..عموپورنگ تنها هنرمندی است که در اندیشه کودکان دیروز نوجوانانان فردا و جوانان آینده ایران جاودانه خواهد ماند .حتی در ذهن تمامی پدران و مادرانی که عاشقانه کودکانشان را دوست دارند . عموی عزیز هیچگاه فراموشت نخواهیم کرد ...
وای فکرش رو بکن که عمو پورنگ تا ١٢٠سالگی برامون برنامه اجرا کنه .... مثلا شده بابابزرگ .البته هزار ماشالله بابابزرگی که عصا نداره و سرحاله .. اونوقته که آلبوم عکسهای جوانی و عمو پورنگ بودنش رو ورق میزنه و چه لذتی میبره از تماشای عکس های این روزا

الو مامان دوست دارم میخوام برات گل بیارم
کاشکی میشد که زیر پات لاله وسنبل بکارم
الو الو مامان جونم قدر تورو من میدونم 
وقتی بزرگ شدم برات یه شعر بهتر میخونم
الو مامان یادت باشه زندگی بی تو نمیشه
یه وقت ازم جدا نشی بمون کنارم همیشه
نظرات ()
نظرات ()
عمو پورنگ در لندن
عمو پورنگ هنرمند نام آشنای برنامههای کودک و نوجوان قرار است بزودی برای بچههای ایرانی در لندن برنامه اجرا کند.
به گزارش رایزنی فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران ، عمو پورنگ به مناسبت عید سعید فطر و آغاز سال تحصیلی جدید به لندن دعوت شده است تا در یک برنامه شاد فرهنگی برای هموطنان مقیم لندن هنرنمایی کند.
این برنامه فرهنگی روز شنبه بیستم مهرماه ۱۳۸۷در محل سالن همر اسمیت لندن برگزار خواهد شد.
عمو پورنگ در لندن
عمو پورنگ هنرمند نام آشنای برنامههای کودک و نوجوان قرار است بزودی برای بچههای ایرانی در لندن برنامه اجرا کند.
به گزارش رایزنی فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران ، عمو پورنگ به مناسبت عید سعید فطر و آغاز سال تحصیلی جدید به لندن دعوت شده است تا در یک برنامه شاد فرهنگی برای هموطنان مقیم لندن هنرنمایی کند.
این برنامه فرهنگی روز شنبه بیستم مهرماه ۱۳۸۷در محل سالن همر اسمیت لندن برگزار خواهد شد.
نظرات ()چوب معلم گله
وقتی کلاس اول بود معلمشان می خواست همه بچه های کلاس را با خط کش بزند وقتی به داریوش رسید دید داریوش می لرزد . گفت چر ا داری میلرزی ؟ داریوش گفت :چون شمارا دوست دارم . معلم گفت تو را هم می زنم تا با بقیه بچه فرقی نداشته باشی! داریوش گفت : اگر هم من را بزنید باز هم دوستتان دارم!!!! به همین خاطر داریوش را نزد!!!!!!! وقتی داریوش کلاس چهارم بود میز جلو می نشست. و با معلمش خیلی دوست بود . روزی معلمشان گفت که را جه به هر موضوعی که دلتان می خواهد انشا بنویسید . داریوش کوچولو هم چهره و ظاهر معلمش Jرا توضیح داد از ریز ترین نکات که شامل این بود : معلم ما وقتی راه می رود پاچه شلوارش به زمین کشیده می شود و وقتی حرف میزند یک چیز سفید کنار لبش جمع می شود. داریوش فکر می کرد معلم او را دعوا کند اما معلم با خوشحالی و متعجب به داریوش افرین گفت و به او نمره بیست داد.! ---- 20 داریوش همیشه دوست داشت خاص باشد . و شاید روزی این ارزویش براورده شد..... .

نظرات ()
به نام خدایی که در این نزدیکیست ۳ سال گذشت بی گل وجودش و بی عطرحضورش . . برادر: ۳ سال است خدای نیمه شبهای مادر همدم مروارید های چشمهای منتظر اوست ۳ سال است که هر شب تنهایی بی تو بودن را با ستاره های چشمک زن اسمان پر میکنم ۳ سال است که جای خالی دستهایت بر روی شانه هایم سنگینی میکند ۳ سال است که ماهی تنگ بلور هوای دریا ندارد ۳ سال است که خاطرات با تو بودن مرا در استانه بودن قرار داده...همین ونه بیشتر!! برادر: ۳ سال پیش ما را با دیباچه ای از روزهای خوب حضورت تنها گذاشتی و رفتی گرچه رفتی اما قاب عکس روی دیوار حضور همیشگیت را در قلبهایمان هویدا میکند برادر: یاد و خاطره ات تا ابد در دل و جان من باقی خواهد ماند برادر: ای تکیه گاه روزهای سختم تا ابد در دلم زنده خواهی ماند. . . سومین سالگرد پر پر شدن گل یاس مرحوم بهروز فرضیایی را به عموی عزیز همه بچه های ایران تسلیت عرض کرده و امیدواریم که ما همه بچه های ایران را در غم از دست دادن برادر با خود شریک کند ................ 
نظرات ()
به نام خدایی که۷سال پیش توی ماه مبارک رمضان عمویی مهربون رو بهمون هدیه داد....


![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

نظرات ()


نظرات ()





نظرات ()
7سالگی وارد مدرسه شد &%?خاطره مدرسه اش را از زبان خودش می شنویم : Oروز اول مدرسه را هرگز فراموش نمی کنم.اولین روز پاییز با زرد شدن برگ درختان،زندگی من سبز شده واین بخاطر بازگشایی مدرسه و رفتن به مدرسه بود.دلهره داشتم.چون من خیلی مامانی بودم و دوست نداشتم از مادرم جدا شوم.روز اول خیلی گریه کردم.Sوقتی در حیاط در صف ایستاده بودم،دائم به در حیاط نگاه می کردم.مادرها پشت دری نیمه باز توی حیاط فرزندانشان را نگاه می کردندو مادرم با ذوق و شوق مرا نگاه می کرد.Yمن هم با چشمان اشک الود چشم به او دوخته بودم که بیاید و مرا ببرد تا اینکه در بسته شد و فهمیدم که باید سر کلاس حاضر شوم و ساعاتی را دور از مادرم باشم.سر کلاس نیمکت اول نشسته بودم و زار زارگریه می کردم.بغل دستی ام دلش سوخت.گفت:((بیا جایمان را عوض کنیم شاید بخاطرجا است که گریه می کنی.))من با همان گریه گفتم:((بیا کمک کن من از مدرسه فرار کنم .)) ان دانش اموز هم کمک کرد.از لای در کلاس بیرون می رفتیم که دماغم خورد به زانوی معلم و یک لحظه سرم را بالا اوردم.گفت:((کجا می روید؟)) گفتم:((می خواهم بروم خانه،مادرم منتظرم است.))Bهمین را گفتم و دوباره شروع کردم به گریه کردن.از دانش اموزی هم که همراه من بود پرسید:((تو کجا می روی؟))گفت:((می خواهم این را برسانم خانه شان.))Bمعلم با مهربانی گفت:((بنشینید خودم شما را می رسانم.))نشستم و فراموش کردم که دلم برای مادرم تنگ شده است.Zزنگ مدرسه به صدا درامد% و همه امدند در حیاط در مدرسه باز شد و دیدم که پدرم دنبالم امده. پرسیدم:((شما چرا امدید؟مامان Zکجاست؟))گفت:((مادرت از دست تو ناراحت است.تو گریه کرده ای.اگر قول بدهی دیگر گریه نکنی از این به بعد مامان می اید دنبالت.))پدرم انروز یک ماشین p.کوچک هم برای من خریده بود و برای اینکه مرا دلگرم کند به من هدیه داد. .... .Y))).

عکس :شنبه هفته پیش
نظرات ()