عمو پورنگ در لندن
عمو پورنگ هنرمند نام آشنای برنامههای کودک و نوجوان قرار است بزودی برای بچههای ایرانی در لندن برنامه اجرا کند.
به گزارش رایزنی فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران ، عمو پورنگ به مناسبت عید سعید فطر و آغاز سال تحصیلی جدید به لندن دعوت شده است تا در یک برنامه شاد فرهنگی برای هموطنان مقیم لندن هنرنمایی کند.
این برنامه فرهنگی روز شنبه بیستم مهرماه ۱۳۸۷در محل سالن همر اسمیت لندن برگزار خواهد شد.
عمو پورنگ در لندن
عمو پورنگ هنرمند نام آشنای برنامههای کودک و نوجوان قرار است بزودی برای بچههای ایرانی در لندن برنامه اجرا کند.
به گزارش رایزنی فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران ، عمو پورنگ به مناسبت عید سعید فطر و آغاز سال تحصیلی جدید به لندن دعوت شده است تا در یک برنامه شاد فرهنگی برای هموطنان مقیم لندن هنرنمایی کند.
این برنامه فرهنگی روز شنبه بیستم مهرماه ۱۳۸۷در محل سالن همر اسمیت لندن برگزار خواهد شد.
نظرات ()چوب معلم گله
وقتی کلاس اول بود معلمشان می خواست همه بچه های کلاس را با خط کش بزند وقتی به داریوش رسید دید داریوش می لرزد . گفت چر ا داری میلرزی ؟ داریوش گفت :چون شمارا دوست دارم . معلم گفت تو را هم می زنم تا با بقیه بچه فرقی نداشته باشی! داریوش گفت : اگر هم من را بزنید باز هم دوستتان دارم!!!! به همین خاطر داریوش را نزد!!!!!!! وقتی داریوش کلاس چهارم بود میز جلو می نشست. و با معلمش خیلی دوست بود . روزی معلمشان گفت که را جه به هر موضوعی که دلتان می خواهد انشا بنویسید . داریوش کوچولو هم چهره و ظاهر معلمش Jرا توضیح داد از ریز ترین نکات که شامل این بود : معلم ما وقتی راه می رود پاچه شلوارش به زمین کشیده می شود و وقتی حرف میزند یک چیز سفید کنار لبش جمع می شود. داریوش فکر می کرد معلم او را دعوا کند اما معلم با خوشحالی و متعجب به داریوش افرین گفت و به او نمره بیست داد.! ---- 20 داریوش همیشه دوست داشت خاص باشد . و شاید روزی این ارزویش براورده شد..... .

نظرات ()
به نام خدایی که۷سال پیش توی ماه مبارک رمضان عمویی مهربون رو بهمون هدیه داد....


![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

نظرات ()





نظرات ()
7سالگی وارد مدرسه شد &%?خاطره مدرسه اش را از زبان خودش می شنویم : Oروز اول مدرسه را هرگز فراموش نمی کنم.اولین روز پاییز با زرد شدن برگ درختان،زندگی من سبز شده واین بخاطر بازگشایی مدرسه و رفتن به مدرسه بود.دلهره داشتم.چون من خیلی مامانی بودم و دوست نداشتم از مادرم جدا شوم.روز اول خیلی گریه کردم.Sوقتی در حیاط در صف ایستاده بودم،دائم به در حیاط نگاه می کردم.مادرها پشت دری نیمه باز توی حیاط فرزندانشان را نگاه می کردندو مادرم با ذوق و شوق مرا نگاه می کرد.Yمن هم با چشمان اشک الود چشم به او دوخته بودم که بیاید و مرا ببرد تا اینکه در بسته شد و فهمیدم که باید سر کلاس حاضر شوم و ساعاتی را دور از مادرم باشم.سر کلاس نیمکت اول نشسته بودم و زار زارگریه می کردم.بغل دستی ام دلش سوخت.گفت:((بیا جایمان را عوض کنیم شاید بخاطرجا است که گریه می کنی.))من با همان گریه گفتم:((بیا کمک کن من از مدرسه فرار کنم .)) ان دانش اموز هم کمک کرد.از لای در کلاس بیرون می رفتیم که دماغم خورد به زانوی معلم و یک لحظه سرم را بالا اوردم.گفت:((کجا می روید؟)) گفتم:((می خواهم بروم خانه،مادرم منتظرم است.))Bهمین را گفتم و دوباره شروع کردم به گریه کردن.از دانش اموزی هم که همراه من بود پرسید:((تو کجا می روی؟))گفت:((می خواهم این را برسانم خانه شان.))Bمعلم با مهربانی گفت:((بنشینید خودم شما را می رسانم.))نشستم و فراموش کردم که دلم برای مادرم تنگ شده است.Zزنگ مدرسه به صدا درامد% و همه امدند در حیاط در مدرسه باز شد و دیدم که پدرم دنبالم امده. پرسیدم:((شما چرا امدید؟مامان Zکجاست؟))گفت:((مادرت از دست تو ناراحت است.تو گریه کرده ای.اگر قول بدهی دیگر گریه نکنی از این به بعد مامان می اید دنبالت.))پدرم انروز یک ماشین p.کوچک هم برای من خریده بود و برای اینکه مرا دلگرم کند به من هدیه داد. .... .Y))).

عکس :شنبه هفته پیش
نظرات ()سلام...
یادش بخیر...
آرزویی که به دست بابای مهربونم و به خواست خدای عزیزم برآورده شد...
بلاخره در سن 15 سالگی رفتم جام جم ..هیچوقت آن لحظه را فراموش نمیکنم
عمو مهربان بود مثله همیشه ..نمیدانم شاید از همیشه هم بیشتر..انگار عمو داریوش مهربانتر است!!!
بابا با عمو صحبت میکرد اما من در اسمانها بودم...شاد بودم چون عموی من همانی بود که هر روز به
خانهایمان می امد...بابا عمو را دوست داشت اما از آن روز به بعد این علاقه بیشتر شد!بابا مرا به خاطر
داشتن چنین عمویی تحسین میکند و من در دلم عمویم را!!!
برایم یادگاری نوشت بعد از آن روز دو بار دیگر هم برایم نوشت...!دیشب در آخرین برگ از دفتر
خاطراتم نوشتم و تمام شد....دلم گرفته....دفترم را دوست دارم....4سال همراهم بود...
4سال گذشت...عموداریوش امروز از 4سال پیش مهربانتر است انگار!!!
میخواهم در دفتر جدید شروع به نوشتن کنم..اما..کاش هیچوقت دفترم تمام نمیشد!!!
حالا 18 ساله ام!اما بازهم مثله 7 سال پیش دلم برای عموداریوش برای دعاهایش برای
کلام صادقانه اش تنگ است...یادش بخیر !!!
التماس دعا
نظرات ()حال عموپورنگ چطور است؟
- عالی است، بهتر از این هم نمیشود! از پخش زنده آمده و کلی انرژی گرفته.
o عمو پورنگ کیست؟
- یک پسر جوان شیطان که عاشق بچههاست.
o جوان چند ساله؟
- حتما باید بگویم؟ متولد دههِ پنجاه است. نمیدانم اول دههِ پنجاه یا آخرش.
o یعنی نمیخواهید بگویید؟
- نه مگر جوان هجدهساله، سن پرسیدن دارد؟ هجدهساله هستم.
o من باور نمیکنم.
- قرار نیست شما باور کنید! من باور کردهام، برای همین هم مثل هجدهسالهها شلنگ تختهمیاندازم.
o خب، فرض کنیم عموپورنگ هجدهساله است. داریوش فرضیایی چند سالش است؟
- داریوش فرضیایی همان عموپورنگ است! مگر غیر از این است؟
o فکر نمیکنید باید کمی با هم فرق داشته باشند؟
- شما الان دارید با داریوش فرضیایی مصاحبه میکنید یا پورنگ؟
o این را شما باید به من بگویید.
- من میگویم شما در آن واحد دارید با دو نفر صحبت میکنید. دو نفر در یک کالبد.
o پس چرا یکی داریوش است و آن یکی پورنگ؟
- برای اینکه سال 1378 برنامهِ "پورنگ و تورنگ" را برای شبکهِ اول اجرا کردم. این شبکه، شبکهای ملی است و فکر کردم اگر قرار باشد دوباره در این شبکه کاری برای بچهها داشته باشم، برای اینکهذهنیتشان بههم نخورد بهتر است همان اسم پورنگ را داشته باشم. البته بچهها با اسم پورنگراحتترند. خیلی از آنها اسم مرا میدانند اما پورنگ را ترجیح میدهند.
o عموپورنگ قبلا چه میکرده؟
- قبلا مثل همه زندگی میکرده، سربازی رفته، درس خوانده، کار کرده... اول گزارشگر رادیو بودم،بعد در بخش تولید رادیو بازیگری کردم و میکنم. سال 1373 برای برنامهای به نام "کارتنهایدرخواستی" در گروه کودک شبکهِ اول سیما گزارش گرفتم و بعد از وقفهای کوتاه، اولین کار اجرایم درشبکهِ اول، برنامهِ "یکی و تکی" بود و بعد هم "تورنگ و پورنگ". برای شبکهِ تهران هم برنامههای"باطراوت" و "باز باران" را اجرا کردهام.
o چطور سر از برنامههای کودک درآوردید؟
- از همان اول هر کسی مرا میدید میگفت تو هنوز بزرگ نشدهای، بهتر است بروی توی کار کودک.مادرم میگوید: ماندهام برایت زن بگیرم یا نه! به چه کسی بگویم میخواهم بچهام را تحویلتان بدهم کهبزرگش کنید!
o فکر میکنید وقتی خودتان بچهدار بشوید، رابطهتان با بچهِ خودتان چطور خواهد بود؟
- خیلی دوستش خواهم داشت. من عاشق بچهها هستم. حتی گاهی به خودم میگویم خدا چقدر بهمن حوصله داده، ولی باور کنید این نعمت است.
o فکر میکنید کودکتان شما را جدی بگیرد؟
- خوب شد پرسیدید مشکل عمدهِ من توی خانه همین است. جدیام نمیگیرند! خواهرم میگوید مُردم و یک کلمهِ جدی از تو نشنیدم! از بس که شیطنت میکنی حرفهای جدی تو را هم به شوخیمیگیرم. تو اگر بخواهی ازدواج کنی برایت یک قدم هم برنمیدارم.
o قطعا فکر خودتان بوده که گاهی صدایتان را تغییر بدهید، ولی چرا این کار را گردن صدابرداربرنامه میاندازید؟
- قرار است بچهها بخندند و شاد باشند و فکر کنند یکی هست که این بلا را سر من میآورد. وقتیبچهها بزرگ شوند میفهمند که این شوخی بود. چرا بگویم کار خودم است مگر دنبال چه میگردم؟
o شما شغل دوم ندارید؟
- نه کارمند سازمان هستم و همهِ وقتم را این برنامه گرفته. یک روز در میان برنامه داریم، ولی هر روزبرای فردایمان فکر میکنیم. با همکاران و بهخصوص نویسنده مشورت میکنم. فکر میکنم فرصتی پیشآمده و برنامه به موفقیتهایی دست پیدا کرده، پس چرا به فکر صعودش نباشیم؟ بچههای امروز خیلیکنجکاو و باهوشاند. مثل کامپیوتر، یعنی دنیایی از اطلاعات.
o پیش آمده که در برابرشان کم بیاورید؟
- بله، گاهی حرفهای جالبی میزنند. یک بار یکی از بچهها از من پرسید: "مگر تو تعجب کردی؟"گفتم نه، پرسید: "پس چرا موهایت سیخ شده؟" گفتم: "حالا دیگر به خاطر حرف تو از تعجب موهایمسیخ شده". گفت: "پس چرا شاخ در نیاوردهای؟!" میبینید چه تخیل قویی دارند و چقدر درکشانمشکل است؟ این جور وقتها سعی میکنم صادقانه بگویم کم آوردم، بگذارید بچه بفهمد که از منبیشتر میداند. چه اشکالی دارد؟
oتحصیلات شما چیست؟ احتمالا در زمینهِ روانشناسی کودک مطالعاتی دارید؟
- من گرافیک خواندهام که خوب ارتباط چندانی با کارم ندارد. اما روانشناسی کودک زیاد میخوانم، همینطور اشعاری که برای کودکان یا دربارهِ آنها میسرایند. داستانهای کودکان را هم دوست دارم.خیلیها میگویند توی این مقوله کار نکن کودک میمانی، ولی من توجه نمیکنم. چون در آینده در زمینهِ کودک حرف گفتنی خواهم داشت. آدم وقتی با بچهها سروکار داشته باشد، بعد از چند سال با روحیاتو زندگی آنها انس میگیرد. آنقدر تجربه پیدا میکند که میتواند دربارهاش کتاب بنویسد.
o چیز غمانگیزی که در مورد شغل شما وجود دارد این است که بعد از مدتی، دیگر نمیتوانیدادامه بدهید چون وقتی سنتان بالا برود دیگر نمیتوانید پورنگ باشید! برای آن موقع چه فکریکردهاید؟
- من میگویم یک پیرمرد میتواند پدربزرگ مهربان قصهگویی باشد. پیر میشوم، چین وچروکهایی روی صورتم پیدا میشود، چهرهام سالمند و تکیده میشود، اما سالمندی بشاش که جلویدوربین در نقش پدربزرگ برای بچهها قصه میگوید و برنامه اجرا میکند. سریال "شمسی و مادام" را بهخاطر میآورید؟ اصلا فکر نمیکردید شمسی پیر است از بس که شاداب و زبر و زرنگ بود. وقتی من پیرشوم، صددرصد یک پورنگ مثل حالای من، نه، خیلی بهتر از من پیدا میشود که کنار پدربزرگ برنامهاجرا کند و من (البته اگر، آن زمان خواستار من باشند) سعی میکنم تفاوت بین دو نسل را بردارم وهماهنگ با جریان روز جامعه و خواست بچهها برنامه اجرا کنم. میشوم یک سالمند شاد در کنار یکپورنگ جدید.
o این کودکی درونتان را با تمرین زنده نگه داشتهاید، یا اینکه...
- نه به خدا، همین هستم. من رنگهای شاد را دوست دارم، شلوار بندی دوست دارم، بستنیخوردن توی خیابان را دوست دارم، تاب سواری را دوست دارم، دوست دارم لپهایم گلی باشد،موهایم کوتاه باشد و آنها را بریزم روی پیشانیام. میگویند: ای بابا با این هیکل! مگر چه اشکالی دارد؟چرا لذتهای کودکانه را برای خودمان منع میکنیم؟
o حاضرید با همین ظاهر به خیابان هم بروید؟
- بله، آدمها متفاوتاند و سلیقههایشان با هم فرق میکند. ممکن است بعضیها به من بخندند.خب، من هم به افکار آنها میخندم. چون فکر میکنم افکار آنها پیر شده، ولی من هنوز شادابم.
o نظرتان دربارهِ شهرت چیست؟
- شهرت اگر در مسیر درست قرار بگیرد بد نیست.
o وقتی انبوه نامههای بچهها را نگاه میکردم آقای آقاجانزاده (تهیهکنندهِ برنامه) میگفتند که قراراست کارتهایی با عکس شما چاپ کنند و برای همهِ بچههایی که به برنامه نامه نوشتهاند بفرستند.
- این لطف همکارانم است. من با این رویه خجالت میکشم به خدا. قصد مطرحکردن خودم راندارم. ولی شما نامههای بچهها را بخوانید. آنها خودشان میخواهند ولو شده یک خط برایشانبنویسم. ما هم تصمیم گرفتیم متنی را که از صمیم دل نوشته شده چاپ کنیم و برای همهِ بچهها بفرستیم،چون نمیشود بینشان فرق گذاشت. من بچه که بودم برای برنامهِ کودک نقاشی فرستادم و برایم یککتاب به نام "کلید بهشت" با مُهر گروه کودک فرستادند. من توی مدرسه به همه نشانش میدادم و میگفتمخانم رضایی برایم فرستاده. واقعا هم فکر میکردم خود خانم رضایی این مُهر را زده، آن را کادو کرده و بادست خودش پست کرده.
باید بگویم که عموپورنگ عموی بچهها و دوستشان است، اشکالی ندارد بگویند عمو، ولی سنش را خیلی بالانبرند! ببینید زندگی ماشینی شده. پدرها و مادرها نمیتوانند بچهها را زیاد ببینند. با آنها حرف نمیزننداز بس که مسائل جانبی و اقتصادی فکرشان را مشغول کرده. آن وقت برنامهِ پورنگ از تلویزیون پخشمیشود تا این خلا را کمی جبران کند. وقتی مادری نامه مینویسد و از من میخواهد که به بچههابگویم شیر بخورند و من میبینم که اگر بگویم، گوش میکنند احساس مسئولیت میکنم. خوشحالم کهبچهها دوستم دارند. کاش برایم دعا کنند همیشه همینطوری بمانم و دچار تغییر به معنای نزول وسقوط نشوم و همیشه فضا طوری باشد و شرایط بهگونهای مهیا باشد که نروم سراغ کار دیگری و همیشهبرای بچهها کار کنم.
o میخواهم چیزی بپرسم. این لباسهای رنگارنگ مال خودتان است یا برایتان میخرند؟
- بعضیها را برایم میخرند. بعضیها مال خودم است. وقتی لباس شاد میپوشم، تحت تأثیر رنگلباس راحتتر برنامه اجرا میکنم. اصلا، من شاید غمگین شده باشم، ولی هیچوقت لباسهای تیرهنپوشیدهام. بچهها شادند و شادی حق بچههاست. پس من باید لباسهای شاد بپوشم
دست علی یارتون
خدا نگه دارتون![]()
نظرات ()«گفتگویی با عموپورنگ»
××عاشق بچه ها هستم××
اشاره :
داریوش فرضیایی یا همان عموپورنگ بچه ها ، آنقدر صمیمی و دوست داشتنی است که در اولین برخورد مجذوب او می شوی . او نه اهل تعارف و کلاس گذاشتن است ونه از ادا واطوارهای حرفه ای خوشش می آید . او عاشق بچه ها و مردم است و می گوید: اگر بچه ها روزی مرا دوست نداشته باشند، نمی دانم چه بلایی به سرم می آید . داریوش از جنجال گریزان است و دوست دارد در فضایی آرام کارش را به نحو احسن انجام دهد .
حضور او در برنامه های مخصوص کودکان و برای بر و بچه های این دیار غنیمتی است که باید قدرش را دانست
عموپورنگ خودش را چگونه معرفی می کند ؟
متولد 1/5/1352 ، مجرد وفارغ التحصیل گرافیک .
چطور شدی عموپورنگ ؟
اسم مستعار هنری ام است . سال 78 برنامه ای در تلویزیون داشتم با عنوان تورنگ و پورنگ که دوتا عروسک بودند. از همان جا نام پورنگ برایم جان گرفت .
کارت را با تلویزیون ازچه زمانی شروع کردی ؟
با صدا و سیما از سال 73
از همان اول مجری بودی ؟
نه ، اول گزارشگر بعد بازیگر مجموعه های رادیویی و بعد تلویزیون .
خودت از تماشای کارتن لذت می بری ؟
مگر می شود کارتن دید و لذت نبرد .
در کودکی از کدام کارتنها خوشت می آمد ؟
گوریل انگوری ، سندباد و یوگی و دوستان.
احساست نسبت به بچه ها چگونه است ؟
سعی ام بر این است کهاز تجلی روح و پاکی های کودکانه همیشه در وجودم جاری باشد. هر چقدر با شناخت و صمیمیت وارد دنیای کودکان شوید، مسلما ارتباط با آنها تنگاتنگ و نشاط آورتر خواهد بود. کودک و نوجوان تشنه صداقت، یکرنگی و سادگی است و اگر این خصوصیات را از کسی ببینند دیگر دست از سرش برنمی دارند. من با آنکه سالهاست سن و سالم از کودکی فاصله گرفته ، اما تلاشم این بوده که پاکی ها و نشاط و سلامت کودکی را در روح و روان خود حفظ کنم تا بیشتر بتوانم با صداقت مانوس شده و در گفتارم سلامت و در رفتارم سادگی حفظ شود.
شما + تلویزیون چه می شود؟
من اگر هم محبوبیتی نزد بجه ها و مردم دارم ، مدیون تلویزیون هستم.
می گویند گفتگو و همصحبتی با بچه ها نوعی ثواب است ، تو چه فکر می کنی؟
بچه ها چون از معصیت و گناه دورند، نقطه ای از وصالند. وصل کننده ما به خوبی ها و اصا لتها و آرمانی شدن و این یعنی زیباترین نیایش .
برای اجرای این گونه برنامه ها چگونه و از چه روشی استفاده می کنی ؟
برای اجرای برنامه های کودکان باید از زاویه و دریچه نگاه آنان به مسائل نگریست . صداقت تمام و احساس نزدیکی کردن با بچه ها ، در اجرا بسیار تأثیر گذار است و اینکه هر چقدر با کودک همسان و همطراز باشی او با تو همراه تر خواهد بود.
عموپورنگ، تو کی می خواهی بزرگ شوی ؟
شما هم حرف مادرم را می زنید که مدیون محبتها و نگاه های عاشقانه اویم . او گاهی اوقات به من می گوید ، پس تو کی می خواهی بزرگ شوی ؟ کی می خواهی دست از سر دنیای کودکی برداری بچه کوچولو ؟
خودت چه حسی داری ؟
من عاشق بچه ها و اسباب بازی های آنها و دنیایشان هستم. وقتی آدم حس می کند با پاک ترین و نجیب ترین موجودات حشر و نشر دارد بر خود می بالد.
بچه که بودی شیطنت هم می کردی ؟
بله ، زیاد . یک بار افتادم توی حوض خانه مان . عاشق نشستن لب حوض بودم.
پس زیاد اهل درس خواندن نبودی ؟
اتفاقا بر عکس ، با همه شیطنت ها ، خجالتی و درسخوان بودم .
در زندگی شخصی ات چقدر شاد و پر نشاط هستی ؟
با آنکه من هم چون دیگران درگیر زندگی ماشینی هستم اما شادی ونشاط جوهره زندگی من است .
بازیگوش هم هستی ؟
در منزل بله . در ضمن بنویسید که من خواننده نیستم ولی برای بچه ها خواندن را دوست دارم.
آرزویی که دوست داری آن را یک بار تجربه کنی ؟
دوباره به دوران کودکی ام برگردم .
دروغ تو را یاد چه می اندازد ؟
یاد دماغ دراز پینوکیو.
خوشبختی را در چه می دانی ؟
روح و جانی سالم ، اندیشه ای پاک و همه را دوست داشتن .
شادی بچه ها تو را یاد چه می اندازد ؟
شکفن گلها و رویش درختان .
دوست داشتی به چه چیز زودتر دست پیدا می کردی ؟
به اینکه زود تر از اینها برای بچه ها برنامه اجرا می کردم. اما سعی می کنم جبران مافات کنم و از کمترین فرصت بیشترین بهره برداری را بکنم تا به بچه ها نز دیکتر شوم.
در حال حاضر ما بچه های باهوشی داریم که برای آنها برنامه جرا کردن کار ساده ای نیست ، نیازهای آنان را چگونه در برنامه برآورده می کنی ؟
همان طور که شما متذکر شدید بچه های حال حاضر با بچه های ده سال قبل خیلی فرق دارند. کودکی که با شرایط روز جامعه و کامپیوتر و... سروکار دارد به برنامه ای دل می بندد که پویایی او را رقم بزند و من خود در نوع اجرا به این اوامل اهمیت می دهم. سعی من همیشه این بوده که لذتی که بچه ها از اجرای من می برند ، کمتر از تماشای کارتون برای آنها نباشد .
دقیقا درست می گویی. ما خودمان در فامیل کودکی داریم که کمتر حرف پدر و مادرش را گوش می دهد. اما آنها (پدر و مادرش) از نام تو استفاده می کنند و می گویند اگر حرف ما را گوش ندهی تلفن میزنیم به عموپورنگ و می گوییم که تو پسر بد و حرف گوش نکنی هستی و او چون به تو علاقه دارد ، حرف آنها را می پذیرد و این برای اجرای تو امتیاز کمی نیست . اینکه بچه ها قبول کرده اند که داریوش فرضیایی عموی آنهاست ، آن هم عمویی پر رنگ و لعاب و شاد و رنگین کمانی.
شما لطف دارید و مرا شر منده می کنید . همین که توانسته ام از جنس بچه ها باشم و همان طور که من آنها را دوست دارم ، آنها هم مرا دوست دارند، این را از لطف و عنایت پروردگارم می دانم و تلاشی که خود در این راه می کنم .
دو مساله در نوع اجرا و کارهایت نمودی عینی ، مملوس و چشمگیر دارد و این دو مساله بیشتر بچه ها را درگیر تماشای کارهایت می کند : یکی شخصیت سازی است و دیگری بداهه گویی.
شخصیت سازی یکی از راههای آموزش غیر مستقیم به کودک است . مثلا شخصیت گلی جان که با لهجه شمالی حرف می زند ، بچه ها آنقدر با آن ارتباط برفرار کرده اند که گاه حرفهای او برای بچه ها از حرف های من دلنشین تر و بامزه تر و مقبول تر است و جالب تر اینکه بچه های پسر او را پسر می دانند و دختر ها او را دختر . با شخصیت سازی ذهن کودک را باید درگیر مسائل کرد و در همان میان نکته ای که لازم است به او منتقل شود ، انتقال یابد . گاه برای تفهیم یک مساله آموزشی لازم است همانند یک الگو رفتار نکرد ، چرا که وقتی در هر مساله ای بخواهی به کودک بگویی من الگوی تو هستم فهم و شعور او را نادیده گرفته ای . گاه با گرفتن نادرست قاشق در دست و یا برعکس مسواک زدن او خودش همه چیز را می فهمد و برای شما روش درست را توضیح می دهد و می شود الگوی شما . این برای کودک یک اتفاق شیرین و جذاب است . احساسی که ساعتها در و جود او جریان دارد .
ازدواج نکرده ای به فکرش هم نیستی؟
سرم خیلی شلوغ است . اگر شرایطش پیش بیاید این اتفاق در زندگی ام خواهد افتاد. دوست دارم همسرم مؤمن، با اعتقاد و از درک و شعور بالایی برخوردار باشد و مرا به خاطر خودم دوست داشته باشد، همین !
خودت از چیزی نمی ترسی؟
چرا از سوسک می ترسم. البته من و بچه ها یاد گرفته ایم از دروغ ، پدر و مادر اذیت کردن و شلخته بودن هم بترسیم.
چه وقت از دست خودت عصبانی می شوی ؟
وقتی خودم نباشم .
اگر دچار بیماری فراموشی شوی چه می کنی؟
شما چهره تان آشناست ، اینجا چه می کنید، من اینجا چه می کنم ؟ یه روز یه آدمی که دچار فراموشی شده بود نزد پزشک می رود. به دکتر می گوید: آقای دکتر من دچار فرا موشی شده ام . دکتر می گوید: از کی؟ او می گوید: چی رو از کی ؟
خودت را در یک جمله تعریف کن.
دلرحم ، دارای اعتماد به نفس و کمی هم دوست داشتنی !
الگوی تو کیست ؟
حضرت علی« ع»
از اینکه محبوب بچه ها هستی چه حسی داری ؟
محبوب بودن و در قلب بچه ها جا باز کردن لطفی دو چندان دارد چرا که انسان محبوب دل آدمهایی که بی گناه و پاکند باشد، ماندگاری اش تثبیت شده و این هم یکی از الطاف و عنایتهای خدا به این بنده حقیر است .
بزرگترین نعمتی که خدا به تو داده ؟
سلامتی و وجود مقدس مادرم.
زندگی را در یک جمله تعریف کن .
عاشق باشید و عشق بورزیذ و دوست بدارید تا شما را دوست بدارند.
عشق چه رنگی است ؟
سبز.
زندگی چه رنگی است ؟
آبی.
فکر می کنی در 50-40 سالگی هم همین گونه باشی ، شیطان و عاشق کودکی ؟
سن انسان هر چه بالاتر می رود و به 60-50 می رسد، آدم بچه تر و به دنیای کودکان نزدیکتر می شود .
در کدام محله تهران زندگی می کنی ؟
پیروزی.
بیشتر چه نوع کتابهایی مطالعه می کنی ؟
روان شناسی ، رمان وگاهی اوقات هم شعر .
بدترین نمره ای که در زمان تحصیل گرفتی ؟
14 .
تکه کلامت چیست ؟
پسرم ، دخترم ، قربونت برم .
اگر به تو بگویند یک جمله بگو و با دنیای مجری گری و اجرای برنامه خداحافظی کن ، چه می گویی ؟
بچه ها هیچ وقت فراموشتان نمی کنم و تو را به خدا فراموشم نکنید .
قشنگ ترین دیالوگ زندگی ؟
دوستت دارم ، در قلب منی .
اگر تو را در یک جزیره تک و تنها رها کنند ، چه می کنی ؟
به خدا گریه می کنم و توی سرم می زنم .
تا حالا خوابی دیده ای که در بیداری تعبیر و اتفاق افتاده باشد ؟
بله ، همین دو هفته پیش ، خواب دیدم با قیچی مشغول کوتاه کردن پر و بال پرنده ای هستم ، فردای آن روز ، شرایطی پیش آمد که موهای دوستم را کوتاه کردم .
دوست داری چند سال عمر کنی ؟
تا موقعی که موجب دردسر برای دیگران نباشم و به قول خودم نفسم بالا و پایین بیاید .
اگر ازدواج کنی ، دوست داری چند فرزند داشته باشی ؟
با این شرایط فقط یک دختر با نام « دریا »
چند برادر و خواهرید و تو فرزند چندم خانواده هستی ؟
همین قدر بگویم که یکی مونده به آخر ، چهارتا مونده به اول ، پیدا کنید پرتقال فروش را !
مهمترین سوالی که دوست داری از خودت بکنی ؟
تو چته؟! و هنوز جوابش را پیدا نکرده ام .
فکر می کنی اگر یک کاریکاتوریست بخواهد چهره ات را طراحی کند در کدام عضو صورتت غلو می کند ؟
مطمئنم دماغ بنده را شصت ماغ می کشد ، شک نکنید .
وقتی دلت خیلی تنگ می شود ، چکار می کنی ؟
یا گریه می کنم ، یا موسیقی گوش می دهم و یا قدم می زنم .
بهترین هدیه ای که آدم می تواند به بقیه بدهد ؟
لبخند .
بهترین آرزویت چیست ؟
بچه بمانم .
فکر می کنی شبیه چه میوه ای هستی ؟
هویج !
اگر بخواهی به موضوعی اعتراف کنی ؟
به خدا من خیلی بی ریا هستم ، شاید قیافه ام ان طور نشان ندهد ولی خیلی بی ریا و احساساتی هستم.
سخت ترین تنبیهی که در دوران مدرسه شده ای ؟
در دوران تحصیل چند روز از دیدن ناظم مدرسه که خیلی دوستش داشتم محروم شدم و بدون اینکه به من بگوید یک هفته به مرخصی رفته بود و من به همین دلیل چند روز سخت مریض شدم اسمش ر...م است . جالب اینکه در حال حاضر همکارم است .
وقتی نام پلنگ صورتی به گوش ات می خورد یاد چه می افتی ؟
یاد اتفاقات خنده دار مربوط به خودم که شبیه اوست.
پنج واژه مقدس برای تو ؟
عشق ، خدا ، صداقت ، دوستی و مادر .
وقتی ده سالت بود دوست داشتی چه کاره شوی ؟
بازیگر و خواننده .
یک لطیفه برای بچه ها تعریف کن ؟
یه روز معلم از جمشید می پرسد: من میروم ، تو میروی ، او میرود چه زمانیه ؟جمشید جواب میدهد: آقا اجازه زمان زنگ تفریحه !
نزدیکترین دوست تو؟
به او می گویند بهروز ! حالا واقعا نمی دانم بهروزه یا...
سخت ترین سوال این مصاحبه ؟
سوالهای سختی نبود ، جوابهایش سخت بود .
و حرف آخر ؟
بچه ها دوستتان دارم ، قربانتان بروم و اینکه واقعا از گفتگو با «روزهای زندگی»لذت بردم .
مصاحبه برای نوروز٨٣ در مجله روزهای زندگی
نده : عارفه مؤذنی ; ساعت ٩:۴٢ ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٧
نظرات ()
نظرات ()
شبکه کودک در خدمت شماست با.............

سریال زیبای امر...قمر ...ثمر....


سیمای کودک و خانواده

پیام های باز اموزی
نظرات ()بسم الله الرحمن الرحیم
بچه های خوب ومهربان سلام.برنامه عمو پورنگ همان طور که میدونید از21 آغاز شد. با ناه شبکه کودک شبکه کوچک. برنامه عمو بعد از یک وقفه کوتاه، با قسمت های جدیدی همچون:سیمای کودک و خانواده،پیام های باز آموزی، سریال هندی،اخبار غنچه ها،وقتی پورنگ بچه بود،و گفتگوی تلفنی.


هرکدام از این قسمت ها نوعی آموزش خاص و غیر مستقیم در بر دارد.از جمله پیام های باز آموزی.
تست مجری گری:
اگر دوست دارید برای اجرا در تلویزیون تست بدهید به شماره 3000014 پیام کوتاه بفرستید.
نظرات ()سه شنبه اول مرداد ٨٧ به مناسبت جشن تولد عمو پورنگ (داریوش فرضیایی) مراسمی به ابتکار سایت عمو و گروه سایتهای پرشین بلاگ در فرهنگسرای خانواده برگزار شد. در این مراسم که جمعی از کودکان و خانواده هایشان حضور داشتند، عمو و امیر محمد برنامه های شاد و متنوعی را اجرا کردند. طی این جشن در باره امکانات جدید سایت و بخش های مختلف آن توضیحاتی ارائه و در پایان سایت جدید عمو به آدرس اینترنتی عمو دات آی آر رونمایی شد.
جشن تولد داریوش فرضیایی (عمو پورنگ) به مناسبت رونمایی سایت عمو و با شرکت مهمانان مدعو برگزار شد
تعداد زیادی از کودکان یکی یکی به روی صحنه میروند و تولد عمو را تبریک میگویند
اقلیما پولادزاده مدیر روابط عمومی پرشین بلاگ، نقاشی های زیبای کودکان را بعنوان هدیه به عمو پورنگ تقدیم میکند
عمو از مهمانان جشن تولد خودش تشکر میکند
امیر محمد برای تولد عمو جون سنگ تمام گذاشت
عمو جون تولدت مبارک!
محبوب ترین ستاره های کودکان و نوجوانان ... عمو پورنگ و امیر محمد
امیر محمد ... فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه ...
شیرین کاری های امیر محمد و ریوندی بر شادی جشن افزود
خانواده ها همپای کودکان شادی کردند
تولد تولد تولدت مبارک!
با اینکه دعوت عمومی برای شرکت در جشن انجام نشده بود، ولی همه صندلی ها تکمیل و عده زیادی نیز ایستاده بودند
اقلیما پولادزاده و عمو پورنگ ...
از دوقلوهای حاضر در جشن دعوت میشود تا به روی صحنه بروند و از عمو هدیه بگیرند
مهدی بوترابی مدیر گروه سایتهای پرشین بلاگ از طرف گروه سایتها و آقاجانزاده مدیر برنامه های عمو، مشترکا هدیه جشن تولد را تقدیم میکنند
ساعات شادی بخش خانواده ها در جشن رونمایی از سایت عمو
سالن دویست و پنجاه نفره پذیرای حدود سیصد نفر مهمان است.
خانواده ها هنگام خروج از سالن برای کودکانی که بادکنک ندارند، بادکنک میگیرند.
عکس از:
روح الله هاشمی
صدرا بوترابی
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()